اتفاق جمعه 20 شهریور97

خرید بک لینک
حالم بده.نه برا خودم فقط برا کس دیگه ای.تا حالا اینجوری بغض گلومو نگرفته بود.از خودم بدم میاد که چرا خودم وارد عمل نشدم و بهشون تذکر ندادم.چرا شوهر من که....ایستا. و هیچ چی نگفت.امشب خوابم نبرد.یعنی خوابیدم اما صبح ساعت 5 که پاشدم نماز بخونم قلبم و سینه م سنگینی میگرد و بغضم دراومد.الان واقعا نیاز دارم برم روضه و سبک شم از دردی که تو سینمه.

امروز تو پارک آخر محله مون دیدم یه دخترهای محله با یه پسری که نمیشناختمش و سنش حدود 17 سال بود نشسته بودن روصندلی.اولش گفتم داداشمه.دلی بعد زود روشو برگردوند و شالش.و چادرش و درست کرد و پاشد که بره .یعنی من نبینمش و طرفش نرم .و این کاملا مشخص بود که داداشش نبوده.سنش هم به اینکه عقد کرده باشه نمیومد.یقین پیدا کردم دوست پسرشه.خواستم برم جلو یه چیزی بگم ولی دست و پام بسته بود انگار.به شوهرم گفتم بر پسره رو یه چی بگو اونم انگار یه جدوری بود از شوکه شدن من.

الان که دارم این مطلب و مینویسم سینه م خفه س و سنگین.

من چیکار باید بکنم؟

اون لحظه ای که به ته پارک رسیدن پسره محکم دختره رو گرفت تو بغلش و چند ثانیه همینطور بود و بعدش خدافظی کرد و رفت.این بیشتر حالمو بد کرد.امروز صبح زودتر از همیشه پاشدم نمازمو خوندم و از غصه م براش زیارت عاشورا خوندم و گریه م گرفت.

تا حالا براکسی خاصا دعانخونده بودم.این مدلی.

میخوام مامانشو پیدا کنم ولی اگر با مامانش مسجد بیان میشناسمش .همینجوری هیچ شناختی ندارم ازش.

خداکنه نجابتش ازبین نرفته باشه.میترسم دیر بشه.هرچند هنوزم معلوم نیست.

کاش میتونستم کاری کنم.عشق چه هوس باشه چه درست که غلط آخرش کار دله.بزرگترین ضربه اون ضربه ایه که دل به آدم میزنه.حال اون دختر تو اوج عاطفه ست که داره توسط یه پسر تزریق میشه.و این یه لذتیه که تو اوج دل آدم جا داره و...

نمیدونم چیکار کنم.با مشغله های خودم فرصت مسجد رفتنم ندارم و اگه پیداش نکنم هر لحظه ممکنه شرافتش بره.

کسی منو درک میکنه؟

غم نامه !...

ما را در سایت غم نامه ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 149 تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 4:59

صفحه بندی