بازم درد دل
برای مخاطب ناشناس
دیروز اومدم بنویسم از خوبی اوضاع و خوشحالی و شکر خدا
یهو ورق برگشت. البته پریروز بود
با خودم گفتم همهش که نباید از ناراحتیام و بغضام بگم. بذار این دفعه برادیبارم شده از اوج خوشحالیم بگم
حالا اومدم دوباره سر خط اول
درد دل
قبلنا اگه میشنیدم که زنی ناراحت بود ازینکه شوهرش تولدشو تبریک نگفته خیلی برام مسخره بود. گفتم بابا مردم مشکلات دارنواینا چقدر خوشن. دقیقا واکنشی که جاریم داشت وقتی بهش گفتم که اصلا یادشم نبوده شوهرم تبریک بگه
اما این تبریک پشتش حرفای زیادیه. اینو دکتر جنالی خیلی عمیقا بهش اشاره میکته. من دقیقا ۳۰ سالم تمام شد و وارد ۳۱ سالگیم شدم. اما عمیقا ناراحتم ازینکه باید مثل ادمای ۵۰ ساله زندگی کنم که تبریک تولد و هیجانهای عاطفی براشون زشت قلمداد میشه. قلبم فشار روحی بهش میاد چون یا زن نیاز به عاطفه داره. خیلی نیاز داره و من وقتی کم میبینم سنگ میشم. بداخلاق میشم. وقتی اینقدررررر برا کسی مایه بذاری و اینقدر بی تفاوفتی حالم گرفته میشه. هیچ وقت سخت تدین روزایی که حستلی از خودم گذشتم و یادم نمیره. هیچ کقت. و اونم شیرین ترین تولد بود که با بدترین حالت که باید احمق باشی و با درد سزارین بدون مسکن بری برا اواین روز پدر شوهرت خرید.
من مایه بیشتری گذاشتم
وقتی حرف از مادرشوهر میشنکی و با پررویی هر چه تمام تو زندگی تک تک بچه هاش دخالت میکنه و ریز خرجاشونو ورود پیدا یمکنه و شوهرت عین خیالش نیست عصبی میشم.
اره به قول دکتر جمالی وسلت وجودی من پایینه
اینقدر خودمو دست پایین گرفتم. نه کسی سراغم میاد نه کسی دلش به حال من میسوزه و درکم میکنه که من همه کسیو دارم و هیچ کس و ندارم
یه همچین موقعایی دلم میرفت پیش حاج حسین براش گریه میکردم اروم میشدم. الان چمه نمیدونم
چرا میدونم. دو ماه نبود . از ترس جلسه و تفریحی که فقط تو روضه بود خسته شدم. دلم سفر با عشق و محبت میخواد
میدوتم الانم که بیاد غر میزنه چرا خونه نامرتبه. چرا جارو نزدی.وچرا ظرف داری مگه شب مهمون ندادیم. بابا من که بهت گفتم توان مهمون ندارم. حوصله پذیرایی ندارم چرا نمیفهمی کار خودتو میکنی؟
چرا نباید نطر من مهم باشه. چرا اینجوریه؟
خدایا
یادته رفیقم بودی هر لحظه دلم میگرفت؟الانم ازون موقعاس. دلم گرفته. خیلی زیاد. ازینکه نمیتونم و بدم میاد نیازمو بگم و گدایی کنم بدم میاد.
خدایا نکنه به دل بگیری میگم روضه نمیخواما. میدونی که میخوام به اون بفهمونم که نمیفهمه
و من بعد این همه سال هنوز نمیتونم درک کنم که جلسه جلسه جلسه....
یا من خوابم یا اون یا هر دو
ولی این نیاز فعلا مزخرف فعلا گریبان منو گرفته و میدونم که یه دعوا تو راهه
خسته روحی ام. دوست داشته شدن میخوام
اره ۳۱ سالمه ولی مثل یه بچه دوست داشته شدن میخوام
غم نامه !...ما را در سایت غم نامه ! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 95