
میگن صبر و تحملم حدی داره. اره از حدش گذشته. از تحمل قوم شوهر با سبک عادت های زشت و نابود کننده. انگار روز و صبح براشون حرومه. بی برنامگی و بدخوابی و بد غذایی داره منو میکشه. رفتارهای وسواسیشون داره منو میکشه. خستم ازشون. منم که ففط باید بنوبسم تا اروم شم. کاش میتونستم برای یکی بگم. چقدر دلم خواهر میخواد. چرا خدا منو با بب خواهری امتحان کرده؟دلم میخواست برلی یکی حرف بزنم اما به هر کی اعتماد کردم از پشت خنجر زد. همیشه ضربه اعتماد خوردم. دیگه بی اعتمادم. هیچ جا نمیتونم خودمو بریزم بیرون. اخه چطوری...
ادامه مطلب